خرید بک لینک
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دوتا رو بهم رسوند

سلام عشقم..

روزی که سال میخواست تحویل شه بابام اومد دنبالم منو کیان رفتیم خونه بابااینا..

قرار بود دوروزه بمونم همیجور پنج روز موندم😂

دیگه زهرااینا اومدن دنبالم باهم برگشتیم خونه..مامانتم اومده بود 

گفتم واکسن کیان بزنیم بهش گفتم ولی مثل اینکه از اجبار وایساده😊

دیگه فرداش بردیمش واسه واکسن گفتن سرماخورده دارو مصرف میکنم نمیشه چون 

امکان داره حالش بدتر شه بیشتر تب کنه..دیگه لغو شد..هنوز نزدم 

.

.

.

چندروز بعدها..مریم اینا اومدن سیزده اومدن خونه تو هم مرخصی گرفتی 

رفتیم بیمارستان واسه کارم کسی گذاشته بودن جام گفتم این دیگه کیه

گفت مدیر بیمارستان گفته رفتی پیشش انصراف دادی گفتم کییییی؟

من اصلا مدیر بیمارستانو دیدم که بخوام انصراف بدم؟

خلاصه رفتیم پیش مترون و مدیر بیمارستان میخواستم بندازنم بخش 

زنگ زد دانشگاه گفت هنوز نوبتش نیست واسه بخش..گفتن واسه اورژانسم

میخوایم میری اونجا؟رفتیم دیدیم به به چه جای خوبیییی..

مزایاش خیلی بهتر از اون جایی بود که قرار بود برم و کسی اومده بود جام..

بازم خدا بهترینو واسم خواست خدایا شکرت..عاشقتم..

دیگه پنجشنبه ای رفتیم خونه مامانم اینا شنبه واکسن کیانو زدیم خدا رو شکر اذیت نشد 

چندروز اونجا بودیم به گشت و گذار پرداختیم و دیروزم اومدیم خونه..

دیروز ظهر بهم زنگ زد از بیمارستان گفت چهارشنبه صبح بیا با فرم واسه شروع کار

همش استرس داشتم نکنه اینم از دستم در بره خیلی بهشون تاکید کردم که میام..

توکل بر خدا برم ببینم چجوریاست..

تو هم کم کم مرخصیت تمومه..ان شاالله همه چی خوب پیش بره به بهترین شکل..

مرسی خدا جونم..

دوستت دارم عشقمممممممم بوووووس

تاريخ سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۷سـاعت 12:3 نويسنده F| |

برچسب: نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1397 ساعت: 12:07

صفحه بندی