lOve stOry_186
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 5:12
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دوتا رو بهم رسوند..سلام عشقم امروز رفتم مدرسه ک پیش مشاور چندتا بازی داد تا باهاش بازی کنیم برا حافظه دیداریش..کلاس اوله قربونش بشم..کی بشه دامادیش ان شاالله..از دیروز اع ت هست..امشبم من نرفتم..نشستم پای لپ تاپ دارم اهنگ گوش میکنم و اومدم تو وب..توهم داری فیلم میبینی...
lOve stOry_187
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 5:12
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوندسلام مهربونم حدودا20واندی روزه که مریضم..بدن درد..ابریزش بینی..گرفتگی بینی..عطسه..سرفه..گلودرد..الانم صدام گرفته..البته از دست دادن حس چشایی و بویایی هم بود..دیگه امروز صدام گرفت.امشب رفتم بیمارستان سرم سفتریا زدم یکم بهتر شدم ولی سرفه زیاد دارم.....
lOve stOry_185
-
تاریخ: 1403/1/22 ساعت: 9:12
به نام خدای خوب و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام مهربونوای باورم نمیشه یساله که نیمدم اینجا بنویسم..امسالم که میخوام بنویسم باید بگم که متاسفانه شروع نوشته هام مثل شروع سالمون خوب نیست..امسالم 29فروردین بابات به رحمت خدا رفت و یکم فروردین تشییع کردیم..امیدوارم امسال برعکس شروعش که اینجوری ...
lOve stOry-184
-
تاریخ: 1402/2/4 ساعت: 20:57
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند..سلام عشقم..مدت زیادی بود که نیومده بودم..تقریبا دوساااال..اینم بگم که کلا حدود یسالونیمه که اصلا لپ تاپ خراب بود..دیروز درستش کردی خودتاتفاقای خیلی خیلی زیادی افتادن تو این دوسال..تلخ و شیرین..یه نمونه از تلخیش این که مامانت فوت کرد12اسفند401..بند...
lOve story_182
-
تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 6:18
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام عشقمالان بعد از سالی اومدم تو وب خاطراتمون دیدم نزدیک به یکسال و نیمه که نیومدم اینجاچی بگم که خیلی اتفاقا افتاد تواین مدت..تو نجات پیدا کردی از دست چیزی که سالها درگیرش بودی با کمک خدامن تو ازمون استخدامی سری دوم..اتفاق اولی که خیلی خوشحال...
lOve stOry_183
-
تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 6:18
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام نفسامروز 21مهر1400روز چهارشنبه..این هفته همش مرخصی بودم دیگه خسته شده بودم حسابی که درخواست مرخصیدادم و خدا رو شکر موافقت شد باهام..این هفته همش خونه بودیم..چ کیفی داد..تا دیروقت بیدار بدون یه ذره استرس که وای خواب نمونم صبح زود..دوروز دیگه...
lOve stOry_181
-
تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 4:10
به نام خدای یزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوندسلام عشقم..xa0خیلی دوست دارم زود ب زود بیام و بنویسم خاطرات قشنگمونو اما وقت نمیکنم.. از یه طرف کار از یه طرف ور رفتن با این دوتا فنچای شیطون..xa0د
lOve memeory_180
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 6:36
به نامخدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوندسلام عشقم..وای باورم نمیشه چندین ماهه میآمد بنویسم یعنی تااین حد گرفتار بودم الا خخخبگذریم...عید نود و هشتم تموم شد و اتفاق بدی که درش افتاد فوت اقا
lOve memOry_179
-
تاریخ: 1397/12/27 ساعت: 4:02
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند..xa0سلام نفسماومدم ازمون انلاین بدم گفتم یه سری هم به اینجا بزنم بنویسم..ازمونم قبول شدم با نمره هشتاد و سه..تو پست قبلی نوشتم که قراره مامانم بیاد خل
lOve memeory_172
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:42
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام عشقم الان بعد از مدتی اومدم سری زدم به وبمون تعجب کردم فکر نمیکردم دیگه انقد زیاااااااد نیومده باشممممممم..چندتام کامنت دیدم که اینجوری شدم من
lOve memOry_173
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:42
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام عشقم امروز زنگزدن گفتن برم واسه طرحم ازمایشگاه بیمارستان..رفتم چندتا سوال پرسیدمxa0 دیگه یکم راهنماییم کرد ولی مسوولش نبود گفتن ساعت یک میاد منم
lOve memOry_174
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:42
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام گفتم از ازمایشگاه گفتن بیا رفتم کارو دیدم خوب بود روز بعدش رفتم دانشگاهxa0 علوم پزشکی ولی یکی مسئولا نبود جلسهبود کارم نشد..برگشتم خونه کلی پول
lOve memeory_176
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:42
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام عشق من.. از وقتی رفتم سر کار دیگه ننوشتمxa0 اتفاقات زیادی افتاده تا الان..مثلاً اینکه همش میگم خدا کنه این همه درسی کهxa0 خوندم حیف نشه..یا بعضی وق
lOve memOry_177
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:42
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند..xa0سلام نفسمxa0هفته قبل رفتیم خونه مامانم اینا خیلی خوش گذشت حدود شش روزی اونجا بودیم یکشنبه شبکار بودمxa0xa0ولی دقیقه نود شانسمو امتحان کردم ببینم میشه اف
lOve memOrY_178
-
تاریخ: 1397/10/27 ساعت: 14:42
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند.. سلام نفسم خیییییییییلی وقته نیومدم چیزی بنویسم از دست کیان مگه میشه لپ تاپ روشن کرد.. نمیذاره الانم بهش گفتم اذیت نکنه داره با خودش بازی میکنه قرب
lOve memOry_175
-
تاریخ: 1397/3/2 ساعت: 12:07
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دوتا رو بهم رسوند سلام عشقم.. روزی که سال میخواست تحویل شه بابام اومد دن
lOve memOry_171
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 4:38
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام نفسم.. اوووو چند ماه میشه ک نیومدم بنویسم.. لپم اوکی نیست الانم با گوشی اومدم..جونم برات بگه الان بارداریم36هفته و 1روزه..یعنی رفتم تو37 هفته..خداروشکر همه چی خوبه..دیروز تعطیلیت بود ک همش درگیر کارای من شدی..نوبت دکتر و ازمایشو..چقدرم ک از...
lOve memOry_161
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:41
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند.. سلام نفس یکشنبه هفته قبل مونی اینا اومدن..مامانم تا جمعه همینجا بود..با هم پیاده روی رفتیم ولی چیزی عایدمون نشد دیگه برگشتیم خونه و مامان سریییییییییع غذا درست کرد..بعد از ناهار رفتن با بابام.. مونی هم کارشو از سشنبه شروع کرد..الانم هنوز سرکاره...
lOve memOry_162
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:41
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند.. سلام نفس.. گفته بودم مونی اومده بود که اینجا بره کار کنه..بعد از کلی مخ زنی های م بعد از یه هفته دیدیم که داره بهت زنگ میزنه و میگه که بیا خونمون باهات صحبت کنم..خلاصه بعد دیگه رک گفت که بدرد من نمیخوره و اخلاقامون با هم جور نیست و هزار بهونه د...
lOve memOry_163
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:41
به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند.. سلام نفس xa0از12ام کار جدیدت و شروع کردی..یه سری خوبیا داره و ی سری بدیا..خوبیش اینه که خیالمون دیگه واسه قسط راحته و بدیش اینه که روزای تعطیل تعطیل نیستی حتی جمعه ها فقط یه روز در هفته تعطیلی داری یا سشنبه یا یشنبه ها.. مونی 12ام اومد فرداش رف...