سلام نفسسسسس...
چهارشنبه ی قبل زهرا اینا اومدن خونمون..عصر اومدن اخر شبم رفتن..
فردا ظهرش بابام اومد خونمون..روز بعدشم بابای تو
مثل اینکه پاقدمشون خیلی انچنانی بوده..
مامانم اینا هم که قرار بود بیان نشد که بیان..امروزم که عروسی دارن و ما نرفتیم..نشد که بریم..
دیشبم که رفتیم بیرون..من گفتم بریم باغ ملی بعد نظرم عوض شد گفتم بریم چمران..اونجا که رسیدیم
رو یکی از نیمکتا یه کیف پول مردونه بود برداشتیم همونجا نشستیم شاممون خوردیم منتظر بودیم که
صاحبش بیاد ولی نیومد..اومدیم خونه بازش کردیم ببینیم شماره تلفنی ادرسی چیزی داخلش نیس که
فقط ادرس بود..همه مدارکش داخلش بود و پول دیگه همون ساعت سه نصف شب بردیم به ادرسی که
داخل بیمه نامش بود
خودش که خونه نبود اصلا فک کنم عین خیالشم نبود و نمیدونست که گم کرده..
باباش از خواب بیدار شد در باز کرد دیگه بهش توضیحات لازمو دادیم و برگشتیم
امروزم که تو مغازه یه تراول پنجاهی پیدا کردی..
کلا نمیدونم این دو روزه چی شده که همش چیزای مفقودی پیدا میکنیم..
دارم کم کم خونه تکونی میکنم..هر چند فک نکنم که اصلا بشه که شهریور برنامه داشته باشیم..
الانم که در مغازه ای و منم نشستم دارم فیلم میبینم و مینویسم..
دوستت دارم نفسم
این روزا سخت تر از اونه که باور کنیم...
برچسب:
نویسنده: آرین کریمیان