خاطرات من و عشقم

متن مرتبط با «indian love story episode 157» در سایت خاطرات من و عشقم نوشته شده است

lOve stOry_186

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دوتا رو بهم رسوند..سلام عشقم امروز رفتم مدرسه ک پیش مشاور چندتا بازی داد تا باهاش بازی کنیم برا حافظه دیداریش..کلاس اوله قربونش بشم..کی بشه دامادیش ان شاالله..از دیروز اع ت هست..امشبم من نرفتم..نشستم پای لپ تاپ دارم اهنگ گوش میکنم و اومدم تو وب..توهم داری فیلم میبینی بچه هام دارن بازی میکنن..دیگه خیلی حرفه ولی نمیشه اینجا گفت همشووودوستت دارم عشقم...

    ادامه مطلب
  • lOve stOry_187

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوندسلام مهربونم حدودا20واندی روزه که مریضم..بدن درد..ابریزش بینی..گرفتگی بینی..عطسه..سرفه..گلودرد..الانم صدام گرفته..البته از دست دادن حس چشایی و بویایی هم بود..دیگه امروز صدام گرفت.امشب رفتم بیمارستان سرم سفتریا زدم یکم بهتر شدم ولی سرفه زیاد دارم..در زمان حاضر ارزیابا اومدن کلی سوال پرسیدن..تو هم حالت خوش نیست زیاد عشقم..این زمستون پر از سرما و مریضیه دریغ از یکم بارون..ک داره مشق مینویسه..منم تو لپ تاپم..آ هم دارع بازی میکنه..خیلی دوستت دارم ...

    ادامه مطلب
  • lOve stOry_185

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای خوب و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام مهربونوای باورم نمیشه یساله که نیمدم اینجا بنویسم..امسالم که میخوام بنویسم باید بگم که متاسفانه شروع نوشته هام مثل شروع سالمون خوب نیست..امسالم 29فروردین بابات به رحمت خدا رفت و یکم فروردین تشییع کردیم..امیدوارم امسال برعکس شروعش که اینجوری شروع شد پر از شادی و سلامتی باشهاین روزا کلا به سختی میگذره ولی کنار تو همه چی خوبه..منم چندروز افم و نرفتیم خونه مامانم اینا چون عید رفتیم..همین هفته قبلجمعه شیفتم دوباره..تو هم الان بیرونی..بچه هام دارن بازی میکنن..منم بی حوصله افتادم همینجا گفتم بیام یکم تو وب بچرخم و ی چیزی بنویسم..مونی هم حالش خوب نیست اصلا این روزا..همه چی ریخته به هم..خدایا ما که بخشیدیم و گذشتیم و ب خودت سپردیمشون..به قلب ...

    ادامه مطلب
  • lOve stOry-184

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند..سلام عشقم..مدت زیادی بود که نیومده بودم..تقریبا دوساااال..اینم بگم که کلا حدود یسالونیمه که اصلا لپ تاپ خراب بود..دیروز درستش کردی خودتاتفاقای خیلی خیلی زیادی افتادن تو این دوسال..تلخ و شیرین..یه نمونه از تلخیش این که مامانت فوت کرد12اسفند401..بنده خدا خیلی اذیت شد..خدا رحمتش کنه..پریروز وسایلا رو حمید داد اوردن..مبل و تی وی..خدا رو شکر میکنم بخاطر همه چی هم خوبا هم بدا..کیارش دارن بازی میکنن..منم فردا ضبحکارم بعد از عمری که همش عصر بودمخدا همیشه پشت و پناهمون باشه تاريخ جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲سـاعت 22:54 نويسنده F| | بخوانید...

    ادامه مطلب
  • lOve story_182

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام عشقمالان بعد از سالی اومدم تو وب خاطراتمون دیدم نزدیک به یکسال و نیمه که نیومدم اینجاچی بگم که خیلی اتفاقا افتاد تواین مدت..تو نجات پیدا کردی از دست چیزی که سالها درگیرش بودی با کمک خدامن تو ازمون استخدامی سری دوم..اتفاق اولی که خیلی خوشحالمون کرد18مرداد98افتاد..و اتفاق بعدی که قبول شدنم بود تو19تیر400افتاد..خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که انقد همیشه هوامونو داشته..چقد خیر پیش پامون گذاشت..من رفتم تو یه بخشی که دوست نداشتم برماوایل خیلی اذیت میشدم و هر وقت میومدم خونه غر میزدم و تو رو هم اذیت میکردم و همش میخواستم از اونجا فرار کنم ولی غافل از اینکه خدا خیرمنو تو اون بخش گذاشته..به نفعم شد که اونجا بودم و الانم جوری بهش عادت...

    ادامه مطلب
  • lOve stOry_183

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام نفسامروز 21مهر1400روز چهارشنبه..این هفته همش مرخصی بودم دیگه خسته شده بودم حسابی که درخواست مرخصیدادم و خدا رو شکر موافقت شد باهام..این هفته همش خونه بودیم..چ کیفی داد..تا دیروقت بیدار بدون یه ذره استرس که وای خواب نمونم صبح زود..دوروز دیگه تموم میشه..فعلا حکمم 89روزه هست تا برم گزینش ان شاءالله و حکم قطعیم صادر شه..قربون تو و دو تا کوچولوهامون بشم..این روزا که اخرای ماه هست از لحاظ مالی تو فشاریم خداکنه زودتر اخر ماه برسهمنم اومدم ازمون دادم گفتم یه سرم به اینجا بزنم و برمدوستت دارم خدای خوبم..خدایی که همیشه هوامو داشتی بقیشم باش..یه ثانیه ما رو به خودمون وانگذار تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۰سـاعت 13:23 نويسنده F| | بخو...

    ادامه مطلب
  • lOve stOry_181

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای یزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوندسلام عشقم..خیلی دوست دارم زود ب زود بیام و بنویسم خاطرات قشنگمونو اما وقت نمیکنم.. از یه طرف کار از یه طرف ور رفتن با این دوتا فنچای شیطون..د...

    ادامه مطلب
  • lOve memeory_180

  • نیلوبلاگ

    به نامخدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوندسلام عشقم..وای باورم نمیشه چندین ماهه میآمد بنویسم یعنی تااین حد گرفتار بودم الا خخخبگذریم...عید نود و هشتم تموم شد و اتفاق بدی که درش افتاد فوت اقا...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_179

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند..سلام نفسماومدم ازمون انلاین بدم گفتم یه سری هم به اینجا بزنم بنویسم..ازمونم قبول شدم با نمره هشتاد و سه..تو پست قبلی نوشتم که قراره مامانم بیاد خل...

    ادامه مطلب
  • lOve memeory_172

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام عشقم الان بعد از مدتی اومدم سری زدم به وبمون تعجب کردم فکر نمیکردم دیگه انقد زیاااااااد نیومده باشممممممم..چندتام کامنت دیدم که اینجوری شدم من...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_173

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام عشقم امروز زنگزدن گفتن برم واسه طرحم ازمایشگاه بیمارستان..رفتم چندتا سوال پرسیدم دیگه یکم راهنماییم کرد ولی مسوولش نبود گفتن ساعت یک میاد منم...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_174

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام گفتم از ازمایشگاه گفتن بیا رفتم کارو دیدم خوب بود روز بعدش رفتم دانشگاه علوم پزشکی ولی یکی مسئولا نبود جلسهبود کارم نشد..برگشتم خونه کلی پول ...

    ادامه مطلب
  • lOve memeory_176

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند سلام عشق من.. از وقتی رفتم سر کار دیگه ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده تا الان..مثلاً اینکه همش میگم خدا کنه این همه درسی که خوندم حیف نشه..یا بعضی وق...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_177

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند..سلام نفسمهفته قبل رفتیم خونه مامانم اینا خیلی خوش گذشت حدود شش روزی اونجا بودیم یکشنبه شبکار بودمولی دقیقه نود شانسمو امتحان کردم ببینم میشه اف...

    ادامه مطلب
  • lOve memOrY_178

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو بهم رسوند.. سلام نفسم خیییییییییلی وقته نیومدم چیزی بنویسم از دست کیان مگه میشه لپ تاپ روشن کرد.. نمیذاره الانم بهش گفتم اذیت نکنه داره با خودش بازی میکنه قرب...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_175

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دوتا رو بهم رسوند سلام عشقم.. روزی که سال میخواست تحویل شه بابام اومد دن...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_171

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند..سلام نفسم.. اوووو چند ماه میشه ک نیومدم بنویسم.. لپم اوکی نیست الانم با گوشی اومدم..جونم برات بگه الان بارداریم36هفته و 1روزه..یعنی رفتم تو37 هفته..خداروشکر همه چی خوبه..دیروز تعطیلیت بود ک همش درگیر کارای من شدی..نوبت دکتر و ازمایشو..چقدرم ک ازمایشه بهمون استرس وارد کرد.. ولی رفتیم بیرون انجام دادم خداروشکر امروز زنگ زدی ب ازمایشگاه گفتن جواب...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_161

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند.. سلام نفس یکشنبه هفته قبل مونی اینا اومدن..مامانم تا جمعه همینجا بود..با هم پیاده روی رفتیم ولی چیزی عایدمون نشد دیگه برگشتیم خونه و مامان سریییییییییع غذا درست کرد..بعد از ناهار رفتن با بابام.. مونی هم کارشو از سشنبه شروع کرد..الانم هنوز سرکاره..هنوز نیمده خونه..باید کم کم پیداش بشه.. احتمالا سرشون شلوغه که یکم دیرتر شده.. امروز بشدت حالت تهوع داشتم و شکمم درد میکرد نتونستم براش غذا درست کنم..مجبور شدیم حاضری بخریم بخوریم.. ووی خیلی منتظریم ببینیم چی مشه..خدا کنه زودتر بگذره همه چی مشخص بشه.. خیلی ذوق و شوق داریم..خخخخخ مامانم زنگ زد گفت ...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_162

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند.. سلام نفس.. گفته بودم مونی اومده بود که اینجا بره کار کنه..بعد از کلی مخ زنی های م بعد از یه هفته دیدیم که داره بهت زنگ میزنه و میگه که بیا خونمون باهات صحبت کنم..خلاصه بعد دیگه رک گفت که بدرد من نمیخوره و اخلاقامون با هم جور نیست و هزار بهونه دیگه..منو میگی اعصابم به هم ریخت..گفتیم حالا چجوری بگیم نیا گفته نمیخوااااد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه خدا رو شکر مثل اینکه مونی امادگیشو داشت..ولی خوب میگه تو ذوقم خورده..من که حالم خوب نبود الان این اینجوری گفت منو اورد بعدشم اینجوری زد تو ذوقم..گفت به درک میام میرم کلاس.. به بابا هم میگیم که سازمان گیر داده ا...

    ادامه مطلب
  • lOve memOry_163

  • نیلوبلاگ

    به نام خدای بزرگ و مهربونی که ما دو تا رو به هم رسوند.. سلام نفس از12ام کار جدیدت و شروع کردی..یه سری خوبیا داره و ی سری بدیا..خوبیش اینه که خیالمون دیگه واسه قسط راحته و بدیش اینه که روزای تعطیل تعطیل نیستی حتی جمعه ها فقط یه روز در هفته تعطیلی داری یا سشنبه یا یشنبه ها.. مونی 12ام اومد فرداش رفتیم برا کلاسش سوال کردیم..و بعدش سریع رفت کلاس.. 18ام19ام یه اتفاق خیییییییییییییییییییییییلی بد افتاد دیگه امروزم رفتن مامانم اینا..اوضاع زیاد خوب نیست همه چیو میسپرم به خدا که خودش هر چی صلاحه پیش بیاره..هفته قبلم که از شنبه تا دوشنبه رفتیم کارورزی بهداشت..شنبه رفتیم یه درمونگاه اونجا گفت تعداد زیاد...

    ادامه مطلب